29 هفته و 1 روز
سلام عزیزدلم سلام پسرم خوبی؟ الان که دارم مینویسم برات ساعت یه ربع به 4روز هشت مرداد 93است. منو تو توخونه تنهاییم بابا رحیم با مامان و باباش و عمه رفتن ییلاق. همین الان رفتن صورت و چشمهای من هنوز خیسه ببخشید مامانی ؛ببخشید عزیزم...دست خودم نیست میدونم تو ناراحت میشی ولی باااور کن نمیتونم گریه نکنم دست من نیست بی اختیار چشمام پرازاشک میشه و من نمیتونم جلوشو بگیرم از یکشنبه که فهمیدم میخواد بره دائم گریه کردم!اعصاب اونم با گریه هام داغون کردم. تو میدونی مامان,من نمیتونم دوری بابارو تحمل کنم :( من طاقت دوریشو ندارم :( از طرفی هم از جاده ی ییلاق خیلی میترسم,همش استرس دارم و میترسم... ای کاش این موض...




